شعر؛

كلاغي ست در باران

از استخوان هاي صورتش

مي تواني

پست و بلند شوي 

در گودالهايي كه افتاده است


نام ندارد 

صدايش را آنطرف شيشه

آنطرف لبهايش مي جود

جويده اي ؟

زبانت را وقتي 

به حرفي نمي چرخد

انگشتت را وقتي

به چيزي اشاره نمي رود


 مي جود دندان هايش را

تف مي كند به جوي آبي

تيره تر از خودش

تير مي كشد كمرم

از چراغ قرمزي كه سبز مي شود

از خياباني 

كه پياده رو را پشت سر مي گذارد


/ 0 نظر / 53 بازدید